تبليغاتX
الهی نامه


الهی نامه

هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن

آآآآآآآآآآآآآآهههههههههاااااااااای دوووووسسسستتتتوووون دارررررررررررمممم

 

خدایا ! 

خیلی از آدما وقتی یه بچه کوچولوی با نمک رو میبینند

دوست دارند بقلش کنند ،بوسش کنند، لپ هاشو گاز بگیرند...

دوست دارند یه کاری کنند که اون بچه کوچولو جزیی از وجودشون بشه...

از ته دل قربون صدقش میرن...از ته ته ته دل دوسش دارن

 

خدایا!

چند وقتی هست به تو ، به همه ی خوبی ها ، به همه ی سادگی ها ،

به آدم ها ، به هستی و حتی به خودم یه همچین حسی دارم...

خدایا اونقدر به هر چیز مادی و معنویی  که تو آفریدی مشتاق شدم

که نمی دونم باهاشون چی کار کنم ، دوست دارم همه چیز رو بقل کنم

دوست دارم با همه کس و همه چیز یکی بشم

دوست دارم عاشق باشم بی چون و چرا

بدون اینکه عشقم جهت خاصی داشته باشه

دوست دارم ، دوست داشته باشم...

 

خدایا توانایی اینو ندارم که بیشتر از این احساسم رو توضیح بدم...

میدونم تو درک میکنی چی می خوام بگم

 

پس خودت کمکم کن

نویسنده: ایمان ׀ تاریخ: جمعه بیست و هفتم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

تو کیستی؟؟؟

من مناجات درختان را هنگام سحر . رقص عطر گل یخ را با باد

 نفس پاک شقایق رادرسینه ی کوه . صحبت چلچله ها را باصبح

نبض پاینده  هستی را درگندم زار . گردش رنگ و طراوت را درگونه ی گل

همه را میشنوم . میبینم . من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم .

ای سراپا همه خوبی . تک و تنها به تومی اندیشم .

همه وقت . همه جا . من به هرحال که باشم به تو می اندیشم .

تو بدان این را . تنها توبدان .

توبیا . توبمان بامن . تنهاتوبمان .

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب .

من فدای تو . به جای همه گلها توبخند .

اینک این من که به ای تودرافتادم باز .

ریسمانی کن ازان موی دراز . توبگیر . توببند !

توبخواه . پاسخ چلچله هارا . تو بگو . قصه ابر هوارا . توبخوان

توبمان بامن . تنها توبمان

در رگ ساغرهستی تو بجوش .

من همین یک نفس ازجرعه ی جانم باقی است .

"آخرین جرعه ی این جام تهی راتو بنوش!"

نویسنده: ایمان ׀ تاریخ: جمعه پانزدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


                            

 تولدت مبارک

***********************************

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

نویسنده: ایمان ׀ تاریخ: جمعه هفدهم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


 
در زدم و گفت کیست ؟ گفتمش ای دوست دوست
گفت در آن دوست چیست ؟ گفتمش ای دوست دوست

گفت اگر دوستی از چه در این پوستی ؟
دوست که در پوست نیست! گفتمش ای دوست دوست

گفت در آن آب و گل دیده ام از دور دل
او به چه امید زیست؟ گفتمش ای دوست دوست

گفتمش این هم دمیست ، گفت عجب عالمیست
ساقی بزم تو کیست؟ گفتمش ای دوست دوست

در چو به رویم گشود ، جمله بود و نبود
دیدم و دیدم یکیست ، گفتمش ای دوست دوست

نویسنده: ایمان ׀ تاریخ: سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

دلم پرواز می خواهد ، پریدن باز می خواهد ، من از پایان بی زارم ، دلم آغاز می خواهد

نظر ز شوق چو بر خانه ي خدا كردم

زصدق دل به همه دوستان دعا كردم

ز سينه آه كشيدم دلم ز آه شكست

در آن شكستگي دل چه گريه ها كردم

ز تن رها شدم و روح من صعود گرفت

به دل هواي ملاقات  كبريا كردم

چه گويمت كه چه شد جذبه بود و رحمت حق

به حيرتم كه كجا بودم و چها كردم

غبار راه ويم شد ز شوق سرمه ي چشم

فروغ ديده در آن حال پر جلا كردم

رخ نياز و تضرع به در گهش سودم

بسي به گوشه ي خلوت خدا خدا كردم

خداي من همه درهاي رحمتت باز است

منم كه از تو جدا ماندم و خطا كردم

ز كرده ها خجل و از گناه بس نومیدم

نه من به خلق كه بر خويشتن جفا كردم

رحيمي از همه جا رو سوي تو دارد و بس

بغير عفو تو يا رب چه ادعا دارم

 

 

 
نویسنده: ایمان ׀ تاریخ: یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

رفته ام تا آمدنت را فریاد کنم...

وادی عشق تو ای لیلی جان، صحرایی ست
که به هر گوشه اش افتاده چو من شیدایی ست
هر که را هست دلی، دلبری آن را به کمین
هر که دارد سری از عشق، در آن سودایی ست
در ره کعبه ی کوی تو چه حاجت به نشان؟
که بهر گام فتاده،سری اندر پایی ست
همه جویند ترا، مسلم و ترسا ویهود
راستی بر سر کوی تو ،عجب غوغایی ست
عاشق و عارف وعامی ، همه مفتون تو اند
لیک باور نکنم همچو منت رسوایی ست
.
.
.
مسافر عشق سفرت بخیر
چی دیدی؟
چی شنیدی؟
اصلا تونستی چیزی بگی؟
نوشته بودی شوق رفتن دارم. شوق برگشتن چی؟ داشتی؟
.
.
.
نوشته بودی می خوای به چاه علی سر کنی.صدای حق رو شنیدی؟
علی اون تو چی گفته بود؟ شنیدی؟
توی چاه چه حالی داشتی؟
میدونم هیچکس نفهمید علی چی گفت. ولی گفتم شاید یه گوشه اش را واسه تو گفته باشه.

زین سوزِ نهان خلق به جز آه ندیدند
زان روست که در پرده ی او راه ندیدند
امروز عزیز همه عالم شدی اما
ای یوسف من حال تو در چاه ندیدند
((ساعت 14:50 دقیقه ی یکشنبه 16 فروردین . همین الان بارون هم گرفت))
.
.
.
نوشته بودی وقتی برسم اونجا برای شما دعا میکنم.
نوشته بودی به یادتون خواهم بود.
بعید میدونم کسی که برسه اونجا ،حتی بتونه به یاد خودش  باشه، چه برسه به یاد بقیه.
.
.
.
در خربات مغان نور خدا می بینم 
این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
.
دستان پر مهر خداوند همواره بر قلب عاشقت باد

نویسنده: ایمان ׀ تاریخ: یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


الهی!
نور دیده آشنایانی!روزِ دولت عارفانی!
لطیفا!
چراغِ دلِ مریدانی و انس جان غریبانی!
کریما!
آسایش سینه ی محبانی و نهایت همت قاصدانی!
مهربانا!
حاضرِ نفسِ واجدانی و سببِ دهشت والهانی!
الهی!
تو ما را ضعیف خواندی!
و از ضعیف چه آید جز خطا؟
و ما را جاهل خواندی!
و از جاهل چه آید جز جفا؟
و تو خداوندی ، کریم و لطیف!
الهی!
یادت چون کنم، که من ، خودم یادم!
الهی!
دانی به چه شادم؟
به انکه نه به خویشتن ، به تو افتادم.
الهی!
عاجز و سرگردانم!نه آنچه دارم، دانم،
و نه آنچه دانم ، دارم،


 این جهان و آن جهان و هر چه هست
عاشقان را روی معشوق است و بس
گر بنا شد قبلۀ عالم مرا
قبلۀ من کوی معشوق است وبس

نویسنده: ایمان ׀ تاریخ: چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

درخت انجیر باغ , فرشته ایی که کودکیم را بزرگ کرد

بسم الله الرحمن الرحیم
و التین و الزیتون
و طور سینین
و هذا البلد الامین
لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم
 
وسوگند به درخت انجیر...

یادم می یاد کوچیک که بودم نزدیکی های خونمون یه تیکه زمین بود از زمین های خدا
همه اهل محل بهش می گفتند خرابه
ولی من نمی دونستم خرابه یعنی چی وقتی نگاهش می کردم می دیدم درخت توش هست
و جایی که درخت وجود داشت رو باغ می دونستم
خوب هیچکس حاضر نشد باور کنه اونجا یه باغ هستش
ولی اونجا یه باغ بود, میدیدم که زنده هستش
میدیدم که بر خلاف نظر همه دست از زندگی نمی کشه
طولی نکشید که منو شیفته خودش کرد
مخصوصا درخت انجیری که وسط باغ بود
کارم این شده بود که صبح ها بیدار شم برم رو درخت انجیر
و تا هوا تاریک بشه اون بالا بودم
(مگر وقت ناهار)
درخت انجیر شده بود دوستم , هم بازیم,معلمم و مهمتر از همه شده بود کشتی اقیانوس پیمای من
روزها می گذشت و من و درخت انجیر با هم بزرگ میشدیم با هم می خندیدم
وقتی من زمین می خوردم درخت زود تر از من گریش می گرفت
وقتی زمستون می شد من زودتر از درخت گریه میکردم
وقتی بالای درخت بودم همه ی باغ واسه من میشد مثل یه دریا
درخت انجیر می شد کشتی من
منم می شدم کاپیتان کشتی یه نفره خودم تا غروب, دریای خیالمون رو با هم     
می شکافتیم
درخت انجیر هم اندازه ی من خیال پرداز بود شایدم بیشتر
با دزدای دریای(که روی درخت گردو بودن)می جنگیدیم
غروب رو تو افق پشت بوم همسایه تماشا می کردیم
و خلاصه یک عالمه لحظه را با هم زندگی می کردیم
یادمه یک بار فصل رسیدن انجیر بود که درخت به من نشون داد که در خود شکفتن یعنی چی
میوه هاش یکی بعد دیگری در خودشون می شکفتن و تنها وقتی خودشون رو ظاهر می کردند که
میوه به اوج بلوغش می رسید
اون موقع پوستش پاره می شد و میوه که به تمامی در خودش شکفته بود خودش رو در خدمت جهان بیرون میگذاشت تا توسط دهانٍ  مشتاقی چشیده بشه


حالا می فهمم که درخت می خواست به من بگه بالا ترین درجه بلوغ اینه که هر انچه که به دست اوردی را با سخاوت به هستی تقدیم کن و تنها احساس شیرین خدمتگذاری رو  در وجود خودت نگه دار

هوا که تاریک می شد یا من بر میگشتم خونه یا اگه بر نمی گشتم میدونستن که بالای درخت گیر کردم
یکی می امد که بیارم پایین
خیلی از شب ها وقتی بر می گشتم خونه بدنم پر از خراش می شد و درد می کرد
اون موقع بود که مادرم دستش را می گذاشت رو زخم های بدنم و با صدای همیشه مهربونش می گفت:
((بیا دردش رفت تو دست های من ))
من هم خیلی سریع باور می کردم و خوب میشدم
و فردا باز من بودم و باغ و درخت و دستهای مادرم

تقدیم ... 

نویسنده: ایمان ׀ تاریخ: چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

معامله بر سر من!!

 

بیا تا بر آریم دستی ز دل         که نتوان بر آورد فردا ز گٍل

خدایا!

نیازمندم به هر خیری که سر شکر من را به محراب لطفت فرود آورد

و از صمیم قلب مشتاق غمی که دست طلبم را به معراج جودت بر افرازد

خداوندگار حی!

ایمان دارم الان که دارم این مطلب رو می نویسم شما در کنارم هستی

خدایا شنیدم اهل معامله هستی! پس

تنها برای لحظه ایی من را از حضورت آگاه کن

بعد اگر منی در میان نماند که

در عین بردن باختم

واگر هم هنوز از من چیزی باقی مانده بود

که شما بردی

اونوقت من را در وجود خودت از بین ببر

که این بار

در عین باختن بردم

این طوری در هر صورت جفت ما بردیم

ببخشید خدایا !

حواسم نبود تو معامله با شما نباید رندی کرد.

و ای مهربانی که این مطلب را می خوانی!

ایمان داشته باش همین الان که داری این مطلب را می خوانی خدا در کنارت هست

اصلا حواست بود که هستش؟

حواست هست که کی پیشت هست؟

خدا هستش ها.

ازش چی می خوای؟

رندی گفت: از او می خواهم که نخواهم

نویسنده: ایمان ׀ تاریخ: شنبه بیست و هشتم دی 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

السلام علیک یا سید الساجدین

 

خدایا! ظهرٍ عاشورا هستش
خدایا!ای معشوقٍ شهیدان!
امروز داری جلوه میکنی تو کربلا؟
امروز داری عاشق هات رو با خودت میبری؟
امروز روز وصل عاشق و معشوقه؟
جانٍ ناچیزٍ من فدای همه ی اون عاشق های تو.
اما امان از دلٍ آقامون امام سجاد(ع)
آی خدا!سختٍ روزی که داری همه ی عاشق های خودت رو
دونه دونه تو خون خودشون غسل میدی و میبری
آقامون امام سجاد تو خیمه نشسته
توی عشق بازی راه ندادیش خدا جون؟
امان از دلٍ آقامون امام سجاد(ع)
خدا جون بقیه را کشتی که از آتیش عشق فرج بیابند
ولی میخوای دل آقا امام سجاد(ع) رو بسوزنی ؟
قربونٍ آتیش عشقت. داغ تر بکن شعله را
بزرگوارمون وایساده تا توی شعله عشقت مثل شمع
تا آخر بسوزه.

نویسنده: ایمان ׀ تاریخ: چهارشنبه هجدهم دی 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to elahiname.Blogfa.com / Theme by:
iTheme